سلام

این مطلب را از خانه جدید میخوانید.

البته کامپیوتر ندارم.وقتی میام به خونه پدری یه سرکی میکشم و یه ذره باخودم خلوت میکنم.مثل قدیما.این گوشه را برای خودم نگه داشتم و به کسی نگفتم.باز هم مینویسم.

زندگی با آرامی جریان دارد.

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  
سلا
نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

1)زندگی کم کم داره واقعیت ها را نشون میده و یه حال اساسی به آدم خام و بی تجربه ای مثل من میده.روزهای به اصطلاح نامزدی میگذره و من تمام تلاشم صرف جور کردن وسایله و مهم ترین مشغله ذهنیم ست کردن رنگ ته لیوان ها با گل های قالی.انگار نه انگار که تا 1ماه دیگه قراره با یک آدمی با ویژگی های کاملا متفاوت  زیر یک سقف زندگی کنم.هیچ تلاشی برای تطابق روحیمون انجام نمیدم.این وضع چندان برام مطلوب نیست.هنوز توجیه نشدم که این وسایل وقتی ارزشمند هستند که ما بتونیم ادبیات و زبان مشترکی داشته باشیم.و راستش اینقدر غرق خرید و بگیر و بیار هستم که ملاقات های عاطفی ما هم متاثر از این ماجرا شده.احساس میکنم مدیریت اوضاع جدید چندان کار آسونی نیست.باید قوی تر باشم.مدیریت تنش ها تو این اوضاع مفید ترین کاره.

 

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

فقط خبر سلامتی:

چندتا عید و مناسبت دوست داشتنی گذشت بی اینکه حتی کلمه ای به رشته تحریر در آید.شب چله دوست داشتنی هم گذشت اما متفاوت با هرسال. آخرین روز از پائیز(همان روز سرشماری جوجه ها)برای من پایان یک تردید 9ماهه وآغاز راهی جدید بود.پیوندی دوستانه با رفیقی که قراره یار همیشگی باشه.تقارن این روز با عیدقربان و آخرین روز پادشاه فصل ها و شب چله برای من که همیشه به دنبال تناسب و تقارن میگردم خجسته و مبارک بود.

نمیدونم میتونم نوشته های این صفحه را از روزهای مشترکمون پر کنم یا اینکه میخوام به سبک و سیاق گذشته ادامه بدم.شاید هم بشه آدرس این صفحه را عوض کرد و نوشته ها را از حالت عمومی که الان داره خارج کرد و یه ذره حال و هوای خاص تری به این صفحه داد.خلاصه اینکه اصلا دوست ندارم این فضا را با خواننده های اندکش تعطیل کنم.خصوصا اینکه بعد از این در موقعیت هایی قرار خواهم گرفت که نیاز بیشتری به همفکری دارم.

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

۱)یک عادت گند قدیمی دارم:خوشی ها را در اوج نمیتوانم هضم کنم.همان طور که رنج ها راهم نمیتوانم.برای بهترین و ناب ترین احساساتم کلام کم میاورم.شاید به خاطر وسواس زیادم در انتخاب است دقت زیاد و تلاش بسیار در اینکه همه چیز بی عیب و ایراد باشدباعث میشود که اصل کار را خراب کنم. که این انتخاب آخر را که دیگر  به مرز جنون رساندم خودم را و ....صبح موافق بودم و شب پشیمان.یک روز برنامه  می چیدیم که ترتیب کارها چه طور باشه فردا من به این نتیجه میرسیدم که اهل حال نیست و اهل قال است .در اوج صمیمیت بودیم که یک ندای مزخرفی در درونم میگفت آنکه منتظرش بودی این نیست.

 

2)دوست شفیقی دارم که اگرچه گاهی کلام تلخی دارد اما پیشنهاد هایش همیشه ارزنده است.درچند روز گذشته بهترین smsرا از اودریافت کردم:

آرزویم همه این است:

نتراود اشک درچشم تو هرگز مگر ازشوق زیاد

نرود لبخندازعمق نگاهت هرگز

وبه اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند توازخویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد.

3)اگرچه کمی دیر ولی تا جایی که به یاد دارم ارادتم به امام رضا (ع)نه از سر امامت و ولایتش بوده و نه از سر اینکه شیعه او بوده ام(اگرچه فقط به نام)که این ارادت فقط و فقط از سر کرامت آن عزیز بوده که به دریافت درونی یافته ام.و این آخری که درست در لحظه ای که از زمین و زمان ناامیدبودم درست در شب تولدش بهترین هدیه را به من داد.

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
 روی ماه خداوند را شديدا ميبوسم

۱)بالاخره مهمان ناخوانده با خیر و خوشی بساطش را جمع کرد و رفت.دیروز نتیجه آخرین آزمایش را دکتر دید و احتمال برگشت بیماری را تا حد زیادی رد کرد.(باری به سنگینی کوه از دوشم برداشته شد)اما 3ماه دیگه باز باید برم چک بشم.(به دیده منت)اما اگر صادقانه اعتراف کنم برای یک ماه همه فعالیت های زندگیم را تحت شعاع قرار داده بود.

2)قابل توجه اینترن و اکسترن:در پاسخ به خدمات ارزنده بعضی  از پزشکان به خاطر سعه صدر و حوصله ای که دارند و به خاطر اینکه جواب سوالات بیمار کنجکاوی مثل من را با روی گشاده میدهند این حقیر عمیقا برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت در کار و حرفه را دارم.مستجب الدعوه نیستم اما یقین دارم که دعای خیر دیگران حتما انرژی مثبت به زندگی میدهد.

3)امروز روز دختران بود.و چه بی مزه.یعنی باور کنیم که سهم ما از 365روز سال فقط به اندازه یک روز است؟باقی روزها پسرانه هستند؟

4)از وقتی که یادم میاد هیچ وقت دلم نخواست معلمی باشم که نکته ها و راه حل های کنکوری را پیدا کنم و از خوراندن فرمول ها به شاگردانم خوشحال باشم.نهایت آرزوی من در تمام این سالها این بود ه و هست که لذت فیزیک خواندن را به آنها بچشانم.آنقدر که چشم های آنها را مشتاق آموختن ببینم .همانطور که خودم سالها پیش در کلاس فیزیک دلم میخواست عقربه های ساعت فلج شوند.از نفس حق آن معلم عزیز یا از حماقت خودم امروز سر از اینجا بیرون آوردم.اما تا رسیدن به نقطه ای که رضایتم جلب شود فاصله زیادی دارم.به امید آن روز.

۵)وبلاگ پائیزان را میخواندم و این جمله اش شدیدا به دلم نشست:

اگر در شغلتان مهارت بالائی به دست آورید هیچ چیز مانع در آمد بیشتر و پیشرفت سریعتر شما نخواهد شد.

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

۱)مهمان ناخوانده ای که به شکل بیماری وارد شد بعد از مختصر خرجی که رو دستم گذاشت ؛فعلا مسکوت و در حال آرامش است.البته آخر این هفته نتیجه قطعی آزمایش میاد.اما از اضطراب و ترس و درد روزهای اول خبری نیست.

2)از صبح دیروز سردرد مختصری داشتم که تا ظهر امروز شدید تر شد و در نهایت  به محض رویت پزشک بهبودی نسبی حاصل شد.اما برای فردا استراحت دارم.که فقط از 4ساعتش استفاده میکنم و  البته برای اون 4ساعت برنامه جالبی دارم.بیشتر از همه دلم نمی خواست در راهپیمایی فردا شرکت کنم.

3)دوست داشتم روز دانش آوز با شکل و شمائل بهتری برگزار بشه.بی ارتباط به شیطان بزرگ و مشت و لگد کوبیدن به فک و دهانش و بدون خشم و فریاد و ...یک روز حماسی با برنامه های مهیج و شاد .پر از شعر و سرود و آواز.مملو از بادکنک های رنگی بزرگ و بادبادک های دست ساز.بطوری که هر محصلی به دانش آموز بودن خودش افتخار کنه ؛نه اینکه از ترس استهزا و تمسخر مردم خودش را توی صف ها گم و گور کنه.به هر حال روالی که الان وجود داره را اصلا نمی پسندم.

4)روز های پائیز برگ ریز افسونگر هزار رنگ داره میگذره و این اولین پائیزی است که تنها نیستم.تلاش میکنم تا لحظه های خوبی داشته باشیم.

5)پیش نویس این متن را در نماز تهیه کردم.البته حرف های دیگری هم بود که فراموش کردم.
نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

به آرامی آغاز به مردن میكني

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش

و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند

دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویا ها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

" پابلو نرودا

بیشتر به خاطر خودم گذاشتم تا به یاد داشته باشم ...

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

)ماه خدا هم رفت پیش خدا.اما امسال من موندم و یه بدهی عظیم از بابت مصرف آنتی بیوتیک هایی که چندان تاثیری هم نداشتندو تنها رسالتشون سلب روزه داری از من بود که البته جای شک نیست که امسال لیاقت روزه داری را نداشتم.اصلا دلم نمیخواد در این مورد که تا یکی دو هفته بعد چه روند درمانی خواهم داشت حرفی بزنم .(که امیدوارم هرگز چنین اتفاقی نیفته)از یه دوستی وقت درمان با ریکی گرفتم تا چه پیش آید.

2)برای تهیه جزوه فیزیک پیشدانشگاهی ناچار شدم سری به کتاب ها و جزوه های دوره دبیرستان و دانشگاه بزنم.این کتاب ها و دفتر ها ؛طرز نگهداری از هر کدام؛جمله ها و شعرهایی که در حاشیه ها نوشتم ....سیر تحول شخصیتم را نشون میدهند.اینکه چی بودم و چی باید میشدم و بر اثر ....سر از کجا در اوردم کمی دلگیرم میکنه.دلم برای خودم تنگ شده.بی اغراق اگر بخوام بگم دنیای پاک وزیبایی داشتم.روحیاتم به هیچ وجه با روحیات بچه های امروزی قابل مقایسه نیست.پیش خودم فکر میکنم که من حق دارم دنیایم را با کسی شریک شوم که در گذشته خود سهمی از این پاکی و درستی را داشته.پس فکرهای من نتیجه زیاده خواهی نیست.حق من است.امیدوارم اشتباه نکرده باشم که در بقیه عمر حسرت و افسوس موقعیت از دست رفته یا انتخاب اشتباهم را بخورم.

3)میوه ممنوع هم با تمام در آمدی که برای شرکت مخابرات داشت به پایان رسید.و البته با بیمزگی.دوست داشتم این عشق یک فرجام خوب داشته باشه.به بد آموزی و ....کاری ندارم.دلم یه عشقی میخواد که دو تا روح در ورای سن و سال و موقعیت و زیبایی ومعیارهای اجتماعی همدیگر را یافته باشند.خسته شدم از بس همه چیز را به چشم معیار و میزان یک معامله سنجیدم.در چنین عشقی هر دو طرف برنده اند و حساب ازسود و زیان نیست.
نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()
  

۱)شنیده بودم ظرفیت آدم ها در مواجهه با سختی ها و مشکلات معلوم میشه و مثل بقیه آدم ها فکر میکردم که حتما من از پس هر مشکلی بر میام.به یاد نمیارم ِولی احتمالا در صحبت هام با میترا از سر دلداری حرف هایی زده بودم که مثلا اشکالی نداره و خوب میشه و چیزی نیست و به دلت بد راه نده و ....اما وقتی برای خودم چنین مشکلی پیش آمد در همان مراحل ابتدائی یعنی از لحظه ای که متوجه یک وضعیت غیر عادی شدم تا فردا که دکتر نتیجه آزمایش های اولیه را بخواد ببینه دلم هزار راه رفته و برگشته و در این میان فقط دلم به دردی خوشه که نشانه ای  از بی خطر بودنه.امروز را سر کار نرفتم و دنبال انجام دستورات پزشک بودم و تا فردا عصر باید صبر کنم.اما اینکه میگن ترس زودتر از درد آدم را میکشه؛ راسته.و مصیبت اینجاست که دائم دارم بین این مشکل و مسائل روحیم ارتباط برقرار میکنم.شاید هیچ اشتراکی بین اینها نباشه اما از یک چیز خیلی مطمئنم:دل من دروغ نمیگه.حتی وقتی که من باهاش روراست نیستم و میخوام که فریبش بدم یه رختشورونی راه میندازه که اون سرش ناپیداست.یه مدتی هم هست داره این کار را میکنه و من محلش نمیگذارم.یه گوشه پرزوری تو دلم هست که زور هیچ کس بهش نمیرسه.

2)سریال میوه ممنوع را به شدت دنبال میکنم.راستش دلم نمیخواد آخر سریال این عشق به اسم هوس تمام بشه.دلم میخواد آنچه که تو ترانه پایانی گفته میشه اتفاق بیفته.70سال عبادت یک شب به باد بره و عشق دیر و زود و حاجی و بازاری و عابد و زاهد حالیش نشه.راستش ته دلم از اینکه دست این حاج آقا ها یه کمی رو بشه بدم نمیاد.

3)هرسال برای رسیدن شب های قدر کلی از قبل برنامه می چیدم هر چند که بعد از سال های دانشجوئی هیچ وقت موفق نشدم بیدار بمونم.امسال به بهانه داروها روزه دار هم نیستم(که فکر میکنم لیاقت روزه داری را ندارم) اما با خودم هم به این نتیجه رسیدم که اگر داده های این سال ها بر اثر دعا و خواسته خودم بوده چون از وضع موجود راضی نیستم ترجیح میدم بعد از این ریش و قیچی را بدم دست خود خدا تا با سلیقه خودش هر طور که میخواد اوضاع را برام رقم بزنه.

نوشته شده توسط در و ساعت پيام هاي ديگران ()